Tuesday, September 16, 2014

Julio Velasco and Iran's Voleyball ( Written in Persian)

دو سال پیش من تو ایتالیا تو یه کنفرانس کار آفرینی بودم که رئیس جمهور ایتالیا و آندریا آغاسی و کلی‌ آدم دیگه بودن. 
شروع همایش که اونجا ( مث ایران ) با پخش یه کلیپ کوتاه از رییس‌جمهور یا نخست وزیر اون کشور هست، به جاش با یک ویدئو ۱ دقیقه ای از ولاسکو شروع شد. 

اینو به عنوان یه مثل گفتم که نشون بدم چقدر ولاسکو رو میپرستن اونجا. و نه فقط به عنوان یه مربی‌ والی بال بلکه به عنوان یه موتیویشنال اسپیکر، یه کنسالتنت واقعی‌.

هیچ کس نمیتونه منکر زحمات ۲۵ ساله تو والیبال ایران بشه 

از رئیس فدراسیون، تا استواری ارکان فدراسیون ، تا مربیهای گمنام وظیفه شناس تا نسلی که درست تربیت شده. 

ولی‌ نکته ای که بیشتر از همه منو عشق این تیم کرده، اینه که شکست رو نمی‌پذیرن. تسلیم نمی‌شن. تن به قضا و قدر نمیدن. 

شروع به فکر کردن به بهانه ها نمی‌کنن وقتی‌ که در حال شکستن، بلکه تا لحظه آخر میجنگن. 

یک ‌ست ۲۴-۱۶ عقب بودن، یک تیم معمولی‌ ایرانی‌ میبازه خودشو، ولی‌ اونا تا ۲۵-۲۲ جنگیدن! درسته که باخت اون ‌ست رو ولی‌ بازی‌ رو بردن و قلب مردم رو هم. 

اینکه چیزها رو به تقدیر نسپردن و مبارزه کردن مهمترین ویژگی این تیمه از نظر من و این رو کاملا به ولاسکو مدیونن! همونطور که همین رو تو بازی‌ آخر با آمریکا ولاسکو توی تیم آرژانتین هم نشون داد. 

دوسش دارم عجیب این پیرمرد نازنین ولی‌ جدی رو!



Friday, January 3, 2014

Idealistic?!

Once I was thinking I am gonna change the world.
Gradually, I am losing that sense. (Clicheeeee)
Small things are naking me happy. Was not this the case before.
I make an example. Right now, here in Manhattan,NY the temperature is like -20 degrees. I saw this homeless guy outside.on a sign in front of him, it was written "hungry"
It just clinged my heart. A year ago, I would not give a shit.
Now it is an hour that I am searching around for him with a sandwich and Bottle of water. I just do not find him.
From one side, I feel bad that he is outside freezing and hungry. At the sametime, I am thinking that if I would have put this time and some dollars that I spent, I could have helped more people in Africa or in Ghaza.
What is different in me is that now I think of changing what I can ( in this case helping person right besides me ) instead of idealizing what else I can do .
I am not sure if it is moving in the right direction or no. Does it mean that I m getting more realistic and less idealistic?
are they in contradiction to each other?
Should I be happy or sad about it? Who knows?!!! ( as said in Italian "chi sa?" )